2006/6/29
خوابیده اند
آرام
عروسکهایم
باز است
چشمانشان
چو مردگان
رو به دنیا
اما
خوابیده اند
آرام
تمام ِ شب
و
تمام ِ روز
نخواهند شنید
ناله ی بچه گربه ها را
یا حتی
گریه ی کودکی که در آغوش میکِشدشان
پر شده
دیوار
تخت
تمام اتاق
از عروسکهایی فرو رفته در خواب
که ذهن مرا هم
پر میکنند
می ترساندم
نگاهشان
لبخند دروغینشان
من
میترسم
از سرمای تنشان
دگر دوستتان نخواهم داشت
مردگانی که
از دنیایم بی خبرید
تنهایم بگذارید
از ظاهر مهربانتان
می هراسم
به آتش خواهم کشیدتان
من
هنوز هم کودکم
اما
"عروسک ها را بغل نمیکنم"
دگر نخواهم گریست
دگر نخواهم ترسید
آغوش تو آرامشم می بخشد
و
هنوز هم کودکم
تنها برای تو
می پرستم
گرمای نفس هایت را
لبخندت را
نگاهت را
چشمانم برای تو
بفشار مرا در حلقه ی دستانت
دگر هیچ نخواهم گفت
که
همه را
از نگاهم خوانده ای
