تبليغاتX
The Death Road - !
!

2006/3/12

مگر یک شب از این شبهای بی فرجام ،از یک فریاد بی هنگام
به روی پرنیان آسمانها ،خواب در چشم خدا لرزد!
دلم می خواست :
دنیا رنگ دیگر بود،خدا با بنده هایش مهربانتر بود!
از این بیچاره مردم یاد می فرمود!
دلم می خواست :دنیا خانه ی مهر و محبت بود...
دلم می خواست :مردم در همه حال با هم آشتی بودند...
طمع در مال یکدیگر نمی کردند کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند
مراد خویش رادر نامرادیهای یکدیگر نمی جستند
دلم می خواست :
دست مرگ را از دامن امید ما ، کوتاه میکردند...
در این دنیای بی آغاز و بی پایان ، دراین صحرا که جز گرد و غبار از مانمی ماند
خدا ازاین تلخکامی های بی هنگام بس می کرد !
نمی گویم پرستوی زمان رادر قفس می کرد !
نمی گویم به هر کس بخت و عمر جاودان می داد !
نمی گویم به هر کس عیش و نوش جاودان می داد !
همین ده روز هستی را امان می داد !
دلش را ناله ی تلخ سیه روزان تکان می داد !
دلم می خواست :
عشقم را نمی کشتند،صفای ارزویم را که چون خورشید تابان بود" میدیدند...
چنین از شاخسار هستیم آسان نمی چیدند...
به باد نامرادیهای بیهوده نمی دادند،به صد یاری نمی خواندند،به صد خواری نمی راندند...
چنین تنها به صحرای بی پایان اندوهم نمی بردند.
دلم می خواست :
یک بار دیگر او را کنار خویش می دیدم...
به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم...
دلم یک بار دیگر ،همچو دیدار نخستین، پیش پایش دست و پا می زد...
شراب اولین لبخند در وجودم های و هوی می کرد...غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرد.

دلم می خواست :
که دست عشق چون روز نخستین ، هستی ام را زیرورو می کرد...
مگو : این آرزو خام است...!
مگو : روح بشر همواره سرگردان و ناکام است...!
اگر این کهکشان از هم نمی پاشد ، وگر این آسمان در هم نمی ریزد...
بیا تا ما : ( فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم )
به شادی : ( گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم ).

+ 12:18