2006/3/4
دیشب سایه ات را دیدم .. تکیه داده بود به دیوار ... نمیدانم سایه ات چرا شب های ابری به من سر میزند ...
شاید دوست دارد خیس شود ... اما نمیداند که باران روی بالشت خفه میشود و سایه ها را خیس نمی کند
تنم راضیست به دیدار شبانه ی سایه ات هرچند که کوتاه و ابری باشد
هی تا یادم نرفته
دو روزست تو خیلی بالا پایین می پری ... می ترسم آخر بپری بیرون
سایه ات را تنها نفرست ... خودت هم بیا تا ازجا کنده نشدی
من قلب مصنوعی نمی خواهم
تپش های تو را می خواهم...

