2006/7/19
و ارزش عمیق هر کسی
به اندازه ی حرفهایی ست که برای نگفتن دارد .
بهونه ی خوبیه زمانی که به لکنت میافتی
نمیدونم ... یه اتفاق ... یه پیشامد ... حسی عجیب و غریب
اتفاق یعنی یکی شدن
پس یه اتفاق ... خیلی سریع و شیرین و لذت بخش ... با یه کم طعم دلتنگی و ...
که گره می خوری
که فاصله ای اندازه ی یه کف دست خیلی دور میشه
گره خوردن ِ نگاه ها ٬ دست ها ٬ نفس ها ٬ آغوش ...
گره ای که باز نمیشه ....
خدای من
به هر که دوست میداری
بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است
و به هر که دوست تر میداری
بچشان که دوست داشتن از عشق برتر .

2006/7/16
کدامینتان حاضرید دلتنگی هایم را بشمارید ؟
نه
راضی نیستم به دق کردنتان ... .. .
زنده ام تا هستی
عاشقم تا زنده ام
دلتنگم تا عاشقم

2006/7/12


2006/7/12
خاله
خاله بیا باهام بازی کن
خاله
خاله
عروسک میخوام
خاله
گرممه خاله
خاله
خاله
گشنمه خاله ، شوکولات میخوام
خاله
خاله بریم پارک
خاله
خاله
سردمه
خاله
جیش دارم خاله
خاله
خاله خوابم میاد
خاله
خاله
بغلم کن
خاله
چند تا دوسم داری؟
خاله
خاله
هیچی نگو
یادت نره تو فقط یه خاله ای

2006/7/7
میشماری ... میشماری ... میشماری ... چشم باز میکنی ... جای یه قبر خودتو وسط بیمارستان پیدا میکنی ... لعنت به این زندگی .

2006/6/29
خوابیده اند
آرام
عروسکهایم
باز است
چشمانشان
چو مردگان
رو به دنیا
اما
خوابیده اند
آرام
تمام ِ شب
و
تمام ِ روز
نخواهند شنید
ناله ی بچه گربه ها را
یا حتی
گریه ی کودکی که در آغوش میکِشدشان
پر شده
دیوار
تخت
تمام اتاق
از عروسکهایی فرو رفته در خواب
که ذهن مرا هم
پر میکنند
می ترساندم
نگاهشان
لبخند دروغینشان
من
میترسم
از سرمای تنشان
دگر دوستتان نخواهم داشت
مردگانی که
از دنیایم بی خبرید
تنهایم بگذارید
از ظاهر مهربانتان
می هراسم
به آتش خواهم کشیدتان
من
هنوز هم کودکم
اما
"عروسک ها را بغل نمیکنم"
دگر نخواهم گریست
دگر نخواهم ترسید
آغوش تو آرامشم می بخشد
و
هنوز هم کودکم
تنها برای تو
می پرستم
گرمای نفس هایت را
لبخندت را
نگاهت را
چشمانم برای تو
بفشار مرا در حلقه ی دستانت
دگر هیچ نخواهم گفت
که
همه را
از نگاهم خوانده ای

بیمار ِ خنده های تو ام
بیش تر بخند
خورشید ِ آرزو ی منی
گرم تر بتاب

2006/6/20
دست و پا و لبم مال ِ تو ... تنها یه جفت چشم می مونه برای انتظار ... .. .

2006/6/1
که چی ... ؟
بی خیال
لعنت به من اگه دیگه حرفی بزنم ... .. .
بی خیال حرف و فکر ... بی خیال نفس کشیدن
بزار هرچی می خواد بشه ... اصلا دیگه چی میتونه بشه ؟
چه مرگته باز ؟
دوست داری بهونه برای غصه خوردن بتراشی ؟
دوست داری گریه کنی تو خیابون جلو آدما ؟
من ... هیچ .
مگه دیگه کاری از دست بر میاد که نکرده باشی ؟
دیگه چه جوری باید ثابت کنی که ... بزار ... .. .
هیچ وقت همه چیز اون طور که تو می خوای نمیشه
تا کی میخوای زمین و آسمون رو دود کنی ؟
تا کی می خوای Do you know you are not alone گوش بدی وقتی ... .. .
مگه دیگه چه قدر زنده ای ؟؟
می خوام تا زنده ام با ... .. .
قرار شد حرف نزنی
پس
خفه

2006/5/26
دنیا مانند قندانی کوچک است ... کوچک ... خوب میدانی ... میدانی هر آنچه که انتظار نمی رود اتفاق می افتد ... تنها در یک لحظه ... روی چمن ها ... بالای درخت ... در لحظه ای شیرین مثل توت ... لحظه سرشار از زلال نگاه و لبخند تو ست ... سرشار از خدا ... و من سرشارم از ناگفته ها همچون سکوت ... چون شب ... شب هایی که زیبایند با خواب ٍ تو ... خواب در بیداری با چشمانی باز... چشم هایی که آینه اند برای چشمانت ... و درخشش نوری در انتهای تاریکی شب ... چشم ها و آینه ها و ستاره ها در لحظه می درخشند ... و لحظه در گذر است ... من ... تو ... همه می گذریم ... دل ها را ... نه به هر آنچه که از کنارش می گذریم ... که به هم گره کنیم .

2006/5/18
منم و یه گوشی با ۶٪ شارژ ٬ یه مشت موزیک - که تنها یکیش فارسی ِ - و همون کاغذ و اتود ِ همیشگی
توی نور فلاش ِ گوشی مینویسم !
امشب همه چیز رو دوست دارم
صدای رعد و برق
بوی نم بارون
بادی که تورو میاره تو اتاقم و همه در و پنجره هارو به هم میکوبه و همه برگه هامو پخش زمین میکنه
سایه ی دراز نوک اتود روی کاغذ
سرماخوردگیم تو این هوای گرم با شبای بارونیش
به تموم شدن شارژ فکر نمیکنم .. می خوام که تا جون داره بخونه
" چون پرتو خورشید اگر رو بکشانی ... وای از شب تارم "
وسط خیابون آویزون شدن از درختای توت
آدامس بادکردن و ترکوندن
Fuck you any way گوش کردن و قتی بین یه عالمه آدم گیر کردم که شاید بعضی ها با من حرف میزنن
شوری ِ اشکام زیر بارون
" در بند و گرفتار بر آن سلسله مویم ... از دیده ره کوی تو با اشک بشویم "
تخته شاسی A2
سیاهی ذغال روی دست و صورتم
خاکی شدن لباسام
بوی رنگ و تینر کارگاه چاپ
درد مچ دست چپم
دودر کردن کلاس
" برخیز که داد از من بیچاره ستانی ... بنشین که شرر بر دل تنگم بنشانی "
شب بیداری هام
دل تنگی هام
تا صبح به ساعت نگاه کردن و انتظار کشیدن
" تا آن لب شیرین به سخن باز گشایی ... خوش جلوه نمایی ... ای برده امان از دل عشاق ... کجایی ؟ "
و صدایی که هر شب حتا توی خواب هم میشنوم
و تو ...

2006/5/11
حسودیم شد به قطرهای بارون و اشکی که هم دیگرو بغل میکردند ٬ با هم یکی میشدند و روی صورتم سر میخوردند..
حسودیم شد چون تا هر وقت که بارون بباره اشکا هم می بارن..
تنها و جدا از هم نمی مونند..
دیشب جای تو رو زیر بارون پر از اشک کردم اما باز هم خالی بود ...
چقدر سخت صبح شد..
نمی دونم دیگه کی بارون بیاد ... نمی خوام وقتی تو نیستی بارون بیاد ...
هنوز امیدوارم و هنوز باور ندارم !
خدا جون .. راضی ام به هر چی که تو بخوای .. اما اشکامو ازم نگیر ...

برای هر کی تموم شه برای من تا به ته جاده نرسم هیچ چیز تموم نمیشه
تا وقتی خیالت با منه به ته جاده نمیرسم
هرچی رو از من بگیرن خیال و عشق و یادت همیشه با منه
تازه فهمیدم جاده ی من ته نداره
صبح زود راه می افتم
میزنمت زیر بغلم .. تمام راه باهات حرف میزنم .. حرفایی که ...
آره .. یه برگه ی طراحی روی تخته شاسی
هم گوش داره .. هم چشم .. هم لب ...
ی ا د ِ ت ه ؟
آره .. آره درسته که هر وقت بهش نگاه میکنم نمی تونم جلو اشکا رو بگیرم ..
آره .. اشتباه کردم .. آره ... اما این حقم نبود .. نبود .. نه .. نبود .. نبود ..
مگه اشتباهم جز واقعیت بخشیدن به خیالاتم بود ؟ آخه این چه گناهیه ؟
همه چیز میگذره .. بهتر بگم .. از همه چیز میگذرم .. اما .. اما به خدا اینو نمیشه گذشت
آخه مضحکه .. تَرک ِ یه کثافت به جرم ِ پاکی ... م ُ ض ْ ح ِ ک ِ
ـــــــــ ــــــــ ـــــــ ــــــ ـــــ ــــ ـــ ــ ـ
. . . گر بوی تو را باد به منزل برساند . . جانم برهاند . . . ور نه ز وجودم اثری هیچ نماند . . جز گرد و غبارم . . .
ـ ــ ـــ ــــ ـــــ ــــــ ـــــــ ــــــــ ـــــــــ

2006/4/12
دیگه جایی برای خیس شدن نمونده ... غرق شدی تو آب ٍ سرخ ٍ آمیخته با آب نمک
دلت می خواد این صدا رو خفه کنی و بگردی تا مشترک مورد نظر پیدا بشه
بعد فقط نگاش کنی انقدر که نگاهت بشه یه نوشته و راحت همه حرفای نگفته رو بخونه
... شاید یه جای خیلی بزرگ برای خیس شدن ... غرقش کنی توی آب نمک ٍ شیرین ...

2006/4/3
سی و یک ساعت خوابیدی با این که شست و شو دادنت
باز کردن ِ پلک ها از باز کردن ِ دری که قفلش رو شکستی و آخر هم باز نشد سخت تره
میدونی بعد از بیست روز باید بری دانشگاه ... تمام طرح هات نمیه کاره ست ، و تو نمی خوای بعد از 31 ساعت خواب - با این که شست و شو دادنت - بیدار شی
تمام اتفاق های امروز رو توی 31 ساعت خواب دیدی ..
میدونی توی آلاچیق هیچی نیست جز خاک
حتی " زیبای باران دوست " رو توی خواب دیدی ..
میدونی " دو سال ِ پیش همین موقع ها " رو امروز برای اولین بار خواهی شنید
و شاید به خاطر همین بیدار میشی ... تنها شاید ...
همون مسیر ِ همیشگی رو طی نمی کنی - کاملا اتفاقی - و این میشه دلیل ِ دیدن ِ یه دوست ِ قدیمی
کلاس همون ساعت ِ همیشگی که نه ، دیرتر شروع میشه
توی کلاس همون جای همیشگی نمی نشینی
قرار بوده وقت استراحت از دانشگاه بزنی بیرون
اما ترجیح میدی بمونی توی حیاط - سر ِ کلاس هم نری - و " دو سال ِ پیش همین موقع ها " رو بشنوی
که شاید به خاطر ِ همین از بعد از 31 ساعت بیدار شدی ... تنها شاید ...
کلاس همون ساعت ِ همیشگی که نه ، این بار یک ساعت زودتر تموم میشه
از همون مسیر همیشگی بر نمی گردی
به مسیری که باید طی کنی فکر نمی کنی
پیاده از کنار اتوبان راه میوفتی
از زیر پل رد میشی
با تو حرف میزنی ... بعد از 31 ساعت خواب ... و نمیدونه که تمام این مدت کنار ِ ماه خوابیده بودی ... بدون ِ این که ماه کنارت باشه ..
یک ساعته که داری پیاده راه میری
دوست داری از هر جایی که نوشته شده : " لطفا آدرس نپرسید" ، سراغ ِ تو رو بگیری ...
خسته نیستی
آسمون همون رنگ همیشگی نیست .. وقتی به پشت بام میرسی خیلی تیره تر شده ..
می شینی بدون این که فکر کنی تایپ می کنی و درست توی خط آخر تمام نوشته هات پاک میشه ...
و این بار فکر می کنی و می نویسی ... نه مثل ِ همیشه !


2006/3/28
دوست دارم بارون تمام تنم رو خیس از تو کنه . . .


پامو روی پله می زارم زیرش خالی میشه مثه دلم ... خالی از تو از برق چشمات
خاموشه ؟؟
تاریکه پامو میزارم رو پله با سر میام پایین
یه وقتایی بارون که میاد برقا می پره
بارون اومده اون طرفا ؟
چرا نمیگی ؟
عوض شدی ؟ عوضی شدی
آینه رو بشکنی به اندازه خورده های آینه عوضی تر می شی
خوردترش می کنی ؟
معصوم ... واژه ای تعریف نشده است ...
بهاره ؟ تو که از زمستون سرد تری
چی کار داری میکنی ؟
چه خبره ؟
انقدر که سوال قورت دادم و نپرسیدم شکل علامت سوالم
جز گلدون و فنجون و قندون هیچی برای طراحی پیدا نمیشه ؟؟؟
شبا یه نگاه به ماه بنداز شاید برق چشمات زنده شد
اگه نشد بیا خودم چشماتو برق بندازم ...

بهار من بارانش خونیست
بهار من پر از ترس است
ترس از نو شدن
ترس از تغیییر
ترس از تولد
ترس از زاده شدن
بهارم پر از مرگ است
مرگ تمام پاکی ها
مرگ برف
مرگ شوق رسیدن به گرمای تو در سرمای زمستان
بهار من زیبا نیست
سالهاست که زیبا نیست
چگونه دوستش بدارم ؟
من بهار نمی خواهم
من زمستان سردی را دوست می دارم
زمستانی سراسر پر از آرزوی رسیدن به گرمای دستانت
می گویند من زاده ی اربعینم ... میدانم .. قمری حساب کنیم 19 سالم تمام می شود همین ساعت 1 امشب
اما من فرزند پاییزم
فرزند مرگ
عاشق مرگ
سبزی را دوست ندارم
بهار را نمی خواهم .
گلهای خشک را در تابوتی به من عیدی دهید ...

شاید تابستان امسال خواست زود سر کار آید ...
یا نه بهار خوابش ببرد ... چه میدانیم ... شاید ...
یه وقت هم دیدی زمستان اضافه کار گرفت و نرفت به این زودی ها ...
یا حتی دیدی پاییز نگاهی به تقویم نینداخت ...
از کجا که بهار بیاید ؟

2006/3/17
چی ؟ چرا ؟ که چی؟ هـــــــــــــــــــهـ ـ
نه - یه هفته - نه - یه سال - نه - یه هفته که نیست انگار یه ساله - بیشتره - بازم نه - نمیدونم هیچی نمیدونم - نادون ٍ دون !
یه هفته ی جوش -
داغم
هـــــــــــــــــــهـ ـ
خیسه داغم
شب نمیگذره - تنها - طولانی - بی تو -
خیسه داغه سیاهی ام
دستم جا مونده - دیدی؟ - یادشه ؟ - کی اومد پس گرفت ؟ - یا میگیره ؟ پ...
تنها - خیس- داغ- سیاهه - کی ؟
میگه کلاغ -
تا دیروز که نبودی حالا هم که نباشی میشه : سرد و خشک و سفید ٍ بی روح -
گوره بابای هر چی بودنه
خوب شد --> گور به گور شم --> بد قولی --> موندی ؟ --> بیا - بیگیر -
دیگه - بزار - لال شو - زندگی شو بکنه - به درک که نمیتونی - بمیر - پیــــلیــــــز !
سیاه + سفید = شطرنج --> کسل کننده شدم - بودم -
میدونی ؟
نادون ٍ دون

هاااااااااااا؟
میخوام بترکونمش
اما به درد نمیخوره
نه صدا میده نه دود ازش بلند میشه نه آتیش میگیره
به درد چهارشنبه سوری هم نمی خورم حتا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدااااااااااااااااا من چرا تو این دنیااااااااااااااااام؟
د ٍ اگه مردی جواب بده .

ماهم رو میدیدم که یه عالم ستاره ی پور نور دور و برش بودن
دنبال ستاره ی خودم گشتم
نبود که نبود
آره چرا پیداش کردم
یه ستاره کم نور ... اون دور دورا
اما رو به روی ماه ...
..... .... ... .. .
میگن ستاره ها حرکت نمی کنند اما ماه می چرخه ...
یعنی میشه ماه به ستاره ی من نزدیک بشه ؟

2006/3/4
دیشب سایه ات را دیدم .. تکیه داده بود به دیوار ... نمیدانم سایه ات چرا شب های ابری به من سر میزند ...
شاید دوست دارد خیس شود ... اما نمیداند که باران روی بالشت خفه میشود و سایه ها را خیس نمی کند
تنم راضیست به دیدار شبانه ی سایه ات هرچند که کوتاه و ابری باشد
هی تا یادم نرفته
دو روزست تو خیلی بالا پایین می پری ... می ترسم آخر بپری بیرون
سایه ات را تنها نفرست ... خودت هم بیا تا ازجا کنده نشدی
من قلب مصنوعی نمی خواهم
تپش های تو را می خواهم...


بعضی وقت ها که آسمان زیبا میشود و می گویند شب است و باید خوابید
اما نمی بینند که تازه ماه و ستاره ها بیدار شده اند
و من دلم می خواهد تا صبح با ماه قایم موشک بازی کنم
حس میکنم آن تکه های جا به جا شده مثل آهن ربا یک چیزهایی را که نمیدانم چیست می ربایند
برای همین
از همان شبی که تکه پاره های قلبم را به هم دوختم
ماه با من قهر است
می گوید تو جر می زنی در بازی تقلب میکنی
می گوید یک چیزی تورا به سمت من می کشاند و زود مرا پیدا میکنی
یک چیزی که نمی داند چیست ...

تو یه قلب می خوای
من یه قلب دارم ...
دیگه بهونت چیه ؟ ؟ ؟ ؟

هیچ یادت هست ؟
بار اول که دیدمت و چه زود شناختم ..... اما حالا ... میدونم هیچ وقت نشناختمت - نشناختیم ..
شاید پشت این دود خودمونو قایم کردیم ... شاید پشت این اشک ها ... اشکهایی که باورشون نکردی ..
یادت هست ؟
راهی که با هم رفتیم - یا که من فکر می کردم با همیم - نا برسیم به ... به ... باقیش یادم نیست ..
مثه این دود می موند ... نگاه کن .. یه راه ... باریک ... دراز ... پیچ در پیچ ... انتهاش معلوم نیست ... محو شده ... یا انتها نداره ؟
روی زمین نشسته بودم و تو بالای سرم سرگرم کارت بودی ... اما من نه .. نمی تونستم .. نمیتونستم حتی مداد رو توی دستم بگیرم ... میدونی چی دلم می خواست ؟ ... به تو فکر میکردم ... جلومو نمی دیدم ... مثه الان که دود رفته توی چشمام و نمی بینم ... مثه الان که تو فکر تو ام ... میدونی ... تو فقط منو با چشمات می دیدی ... مثل همه .. اگه دود میرفت به چشمت دیگه نمی دیدیم ... مثل همه ..
من تو رو همه جا میدیدم ... توی اشک... دود .. خواب ... نه مثل همه ..
بهت نگفتم وقتی که بودی و نبودی کی مراقبم بود ... از تو به کی گله میکردم ... کی آرومم میکرد ... برای کی اشک میریختم و کی ... بی خیال ..... هیچ وقت نخواستی بدونی زمانی که هستی و نیستی چی به من میگذره ..
راه می افتادم توی خیابون ... میرفتم و می رفتم... سرمو بالا میگرفتم ... همه جارو نگاه میکردم تا از بین این همه چهره ی غریبه دو تا چشم آشنا پیدا کنم .... که فقط برای یه لحظه .. یه لحظه .. از دور ببینمشون تا برای یه عمر دلم پر بشه از برق نگاهت ...
حالا دیگه نیستی و نیستی ... پامو میزارم روی زمین ... چشمهامو میزارم روی پاهام ... میرم و میرم ... هیچ کس و هیچ جا رو نگاه نمیکنم ... تنها میرم ... نمیدونم کجا .... میخوام برسم به قله ی کوه ... بشینم اون بالا و فقط و فقط زل بزنم تو چشمای ماه ... زل بزنم و زل بزنم ... ماه از اون بالا بیاد ... برای یه لحظه .. تنها یه لحظه ... منو .. نه .. فقط چشمامو ... ببره پیش خودش ... تا برای آخرین بار ... آخرین بار ... برق نگاهت دیوونم کنه .... که پلکامو روی هم بزارم و از همون بالا پرواز کنم ... بپرم .. پر بزنم ... تا آخرین چیزی که می بینم چشمای تو باشه ...
حالا همه امیدم برای دیدن تو ... همه آرزوم برای رسیدن به تو ... همه عشقم برای بوسیدن تو ... دود میشه ... و مثل سیگار اثرش رو قلبم میمونه .
بسه .. تا همین جا هوا کلی آلوده شد ... .. .


2006/2/13
ببین مملکت چه خبره که دیوونه ام دانشگاه قبول میشه ...


و پنجره خیس از قطراتی خسته که چرخه ی ناتمامِ بخار و میعان را دوره میکنند . . .

2006/2/8

2006/2/5
بدون کوچکترین حرکت
بدون صدای نفسی که نا خواسته میاد و میره
بدون جریان خون کثیف توی رگ
اما پر از خواب آلودگی کسالت بار
چقدر دلم می خواست از یه ترک کوچیک ماه رو ببینم ...
سقف... سقف سفید اتاق ...سقف همیشگی ... آوار

2005/10/17

زمانی دختری رو میشناختم
كه كارش این بود كه سر جاش بایسته
و به یك جایی زُل بزنه.
اصلاً هم براش مهم نبود كه كی یا چی رو نگاه میكنه.

ممكن بود به زمین زل بزنه،


ممكن بود بایسته و ساعتها به شما زُل بزنه
بدون اینكه دلیلی داشته باشه.

ولی بعد از اینكه در مسابقات محلی زُل زدن برنده شد،

بالاخره به عنوان جایزه به چشمهاش استراحت جانانهای داد.

ديوونه

یه استراحت ابدی
تنها
حتی بدون تو
بدون خودم
یه جای دنج و تاریک و سرد...
هوا جون میده واسه مردن
همه راحت میشن
حتی تو
خودم
...
.

2005/10/4
هی .. اگه آبی بشه همیشه ماله من میشه .. مثه آسمون که همیشه ماله منه ...
بیا ... بیبن .. دندونات مثه ستاره هاست ... بزار دهنتو آبی تیره کنم .. وقتی میخوای حرف بزنی شب بشه .. دندونات بشن ستاره .. تو آسمونت گم شم
نترس .. فقط دوسِت دارم .. میخوام همیشه ماله من باشی .. مثه آسمون .. مثه شب ... مثه غم ...


ميرسه روزي كه بي من روزها رو سر كني
ميرسه روزي كه مرگ عشق رو باور كني
ميرسه روزي كه تنها در كنار عكس من
نامه هاي كهنه ام را مو به مو از بر كني
...
